گل بیز

خدایا عاقبت را نیک گردان

پنجشنبه 27 مرداد 1390

ماه ماه

نویسنده: عظیم سناوندی   

باز هم دارد به پایان می رسـد این ماهِ ماه

همچنام درمانده وسرگشته ام درقعر چاه

ای که گستردی تو خان نعمت و خواندی مرا

دست من گیر و شنو این ناله های آهُ  آه

سه شنبه 20 مهر 1389

عاشقا سلام

نویسنده: عظیم سناوندی   طبقه بندی: نقل قول ، 

شعر قزوه و صدای افتخاری در آلبوم عاشقا سلام
آدما آسمونو می خوان چه کار / کاش می شد سهم پرنده ها باشه / کاش می شد تو هیچ دلی غم نباشه /دل مردم خونه‌ی خدا باشه
 
آدما آسمونو می خوان چه کار
کاش می شد سهم پرنده ها باشه
کاش می شد تو هیچ دلی غم نباشه
دل مردم خونه ی خدا باشه

***

خونه ی خدا همینجاس تو دلا
اگه با همدیگه مهربون باشیم
کاش می شد پرنده شد پر زد و رفت
کاشکی ما از خاک آسمون باشیم

***

این شبا بارون تنهایی می آد
شادیا به دیدن غم نمی رن
چرا مثل اون قدیما آدما
به زیارت دل هم نمی رن

***

منم عاشقم منم از عاشقام
خاطر عاشقارو خیلی می خوام
عاشقا سلام ، عاشقا درود
عاشقا درود، عاشقا سلام

چهارشنبه 25 فروردین 1389

ذره

نویسنده: عظیم سناوندی   طبقه بندی: نوشته های خودم، 

سر هر کوی وبرزن دوره گردم

وصال تو بُوَد داروی دردم

تو ذره پروری من خار راهت

به چشمم پا بنه دورت بگردم

دوشنبه 9 فروردین 1389

شعر رهبر از شهریارسخن

نویسنده: عظیم سناوندی   طبقه بندی: نقل قول ، 

‏ای غریو تو ارغنون دلم

سطوت خطبه‌ات ستون دلم

خطبه‌های نماز جمعه تو

نقشه حمله با قشون دلم

چشم از نقش تو نگارین است

می‌نگارد مگر بخون دلم

عقل من پاره می‌کند زنجیر

که به سر می‌زند جنون دلم

 من هم از آن فن و فنون دانم

که جنون زاید از فنون دلم

 کلماتت چو تیشه فرهاد

می‌شکافند بیستون دلم

 وز مواعظ که می‌کنی آنگاه

صبر میزاید از سکون دلم

انقلاب من از تو اسلامی است

که حریفی به چند و چون دلم

 بازوان امام آنکه دگر

بی قرین است در قرون دلم

چشم امیدی و چراغ نوید

هم شکوهی و هم شکون دلم

 در رکوع و سجود خامنه‌ای

من هم از دور سرنگون دلم

خاصه وقت قنوت او کز غیب

دست‌ها می‌شود ستون دلم

 او به یک دست و من هزاران دست

با وی افشانم از بطون دلم

عرشیان می‌کنند صف به نماز

از درون دل و برون دلم

 پیرم از چرخ واژگون و علیل

بشنو از بخت واژگون دلم

 چون کمانی خمیده ایم لیکن

تیرآهی است در کمون دلم

 طوطی عشقم و زبان از بر

جمله ماکان و ما یکون دلم

در ترازوی سنجشم مگذار

ای کم عشق تو فزون دلم

 «شهریارم» لسان حافظ غیب

شعر هم شانی از شئون دلم

سه شنبه 25 اسفند 1388

عید

نویسنده: عظیم سناوندی   طبقه بندی: نوشته های خودم، 

 

امام صادق (ع)

چون عید نوروز فرارسد غسل كن وپاكیزه ترین جامه هایت را بپوش وبا خشبوترین عطرها خودت را معطر كن وچه خوبست كه درآن روز روزه دارباشی . بحارالانوار59/101

 

  نوروز كه شــد ، چو عیــد از راه رسید

غسلی كن وخوش پوش آنـروز سعیــد

با عطــــــر ، وجــود خـود معطـــر بنـما

نیكوست كـه با روزه شود سـال،جــدید

***

چه كِشتی؟چه هِشتی؟ به هشتادوهشت

بلنـــــدی و پسـتیش آنـــــی گــــذشـــت

چه ظـاهــر ،چـه باطـن ، چـه نیـك و چه بد

فـــرو افتــد از بــام ، فــــردا چــــــو تشت

پنجشنبه 20 اسفند 1388

پیاده آمده بودم ....

نویسنده: عظیم سناوندی   طبقه بندی: نقل قول ، 

 شعری زیبا از دوست گرامیم شاعر مهاجر افغانی جناب استاد محمد کاظم کاظمی  

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره‌ای که تهی بود، بسته خواهد شد

و در حوالی شبهای عید، همسایه

صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌

همان غریبه که قلک نداشت خواهد رفت

و کودکی که عرو سک نداشت خواهد رفت

منم تمام افق را به رنج گردیده

منم که هر که مرا دیده در گذر دیده

منم که نانی اگر داشتم از آجر بود

و سفره ام که نبود از گرسنگی پر بود

به هر چه آینه تصویری از شکست من است

به سنگ سنگ بنا ها نشان دست من است

اگر به لطف و اگر قهر می شناسندم

تمام مردم این شهر می شناسندم

من ایستادم اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم اگر دهر ابن ملجم شد

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

وسفره ام که تهی بود بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

چگونه باز نگردم که سنگرم آنجاست

چگونه آه مزار برادرم آنجاست

چگونه باز نگردم که مسجد و محراب

وتیغ منتظر بوسه بر سرم آنجاست

اقامه بود و اذان بود و آنچه اینجا بود

قیام بستن و الله اکبرم آنجاست

شکسته بالی ام اینجا شکست طاقت نیست

کرانه ای که در آن خواب می پرم آنجاست

مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم

مگیر خرده که پای دیگرم آنجاست

شکسته می گذرم امشب از کنار شما

و شرمسارم از الطاف بیشمار شما

من از سکوت شب سرد نان خبر دارم

شهید داده ام از دردتان خبر دارم

تو هم بسان من از یک ستاره سر دیدی

پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی

تویی که کوچه ی غربت سپرده ای بامن

ونعش سوخته بر شانه برده ای با من

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم

تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم

اگر چه مزرع ما دانه های جو هم داشت
و چند بته مستو جب درو هم داشت

اگر جه تلخ شد آرامش همیشه تان

اگر چه کودک من سنگ زد به شیشه تان

اگر چه متهم جرم مستند بودم

اگر چه لایق سنگینی لحد بودم

دم سفر مپسندید نا امید مرا

ولو دروغ عزیزان بحل کنید مرا

تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

به این امام قسم چیز دیگری نبرم

به جز غبار حرم چیز دیگری نبرم

خدا زیاد کند اجر و دین و دنیاتان

و مستجاب شود با قی دعا هاتان

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد

و نان دشمنتان هر که هست آجر باد

شنبه 15 اسفند 1388

یاران خراسانی(سروده رهبرمعظم انقلاب)

نویسنده: عظیم سناوندی   طبقه بندی: نقل قول ، 

سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم

چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش

چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم

لب باز نکردم به خروشی و فغانی

من محرم راز دل طوفانی خویشم

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی

عمری است پشیمان ز پشیمانی خویشم

از شوق شکر خنده لبش جان نسپردم

شرمنده ی جانان ز گران جانی خویشم

بشکسته تز از خویش ندیدم به همه عمر

افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

هرچند امین بسته ی دنیا نیم اما

دلبسته ی یاران خراسانی خویشم

یکشنبه 4 بهمن 1388

سیاسی كاری (علیرضا قزوه)

نویسنده: عظیم سناوندی   طبقه بندی: نقل قول ، 

گل آقای عزیز! کجایی که ما هر چی می فرماییم می گویند سیاسی ست. می خواستم این شعر را تقدیم شما کنم ترسیدم سیاسی شود. لاجرم این شعر را به عزیز دلم ملّانصرالدین تقدیم می کنم.

ملا سوار خر شد گفتند این سیاسی ست

بایرامقلی پدر شد گفتند این سیاسی ست

در داستان گلعنبر نُه بار بچّه زایید

نُه تا همه پسر شد گفتند این سیاسی ست

دل می خورند و قلوه خوبان شهر با هم

تا شام ما جگر شد گفتند این سیاسی ست

هنگام آب خوردن دستم به مانعی خورد

لیوان ما دمر شد گفتند این سیاسی ست

یارو قمر قمر گفت گفتند بی خیالش

تا ماه ما قمر شد گفتند این سیاسی ست

دانشجویی ز کرمان از بخت بد هنر خواند

یک روز باهنر شد گفتند این سیاسی ست

یک چشم عمه چپ بود گفتند اجتماعی ست

بابا بزرگ کر شد گفتند این سیاسی ست

اشتر جملچه زایید گفتند این عجیب است

گاو حسن بقر شد گفتند این سیاسی ست

گفتند اعتراضات کار برنج هندی ست

کوبا پر از شکر شد گفتند این سیاسی ست

روزی کنار دریا موجی عظیم آمد

شلوار شیخ  تر شد گفتند این سیاسی ست

در فوتبال روزی دروازه بان زمین خورد

دردش که بیشتر شد گفتند این سیاسی ست

عطّار نسخه ای بست گفتند شبهه ناک است

خیّام کوزه گر شد گفتند این سیاسی ست

شاعر به فکر افتاد مردن چه چیز خوبی ست

آماده سفر شد گفتند این سیاسی ست

پنجشنبه 24 دی 1388

کاش می آمدی

نویسنده: عظیم سناوندی   طبقه بندی: نوشته های خودم، 

...ای کاش می آمدی

بتازگی یک عینک دیگر گرفته ام

برای دیدن همه چیز از نزدیک

باز هم خوب نمی بینم

مخصوصا وقتی هوا ابری میشود

گاهی اوقات خیلی کلافه میشوم

وقتی شبهی را میبینم که تکان میخورد

نمیدانم ،داردبرایم دست تکان میدهد یا  تهدیدم میکند یا تحدید می کند 

دیگر خیلی به خیابانها نمی آیم

خط های عابر پیاده را خوب نمی بینم

نه اینکه نمی بینم می بینم ولی محو می بینم

برای همین کمتر از عرض خیابان عبور میکنم

آنهم وقتی که بعضی از عابرها که خوب می بینند

دستم را میگیرند

کاش می آمدی

پدرم میگفت به نقل از پدرش

که اگر تو بیایی

همه چیز و همه کس   

صاف وشفاف ودل انگیز

پیداست ...

جمعه 27 آذر 1388

از این زمین به منزل دیگر نمی‌رویم

نویسنده: عظیم سناوندی   طبقه بندی: نقل قول ، 

چون میر كربلا به صف كربلا رسید
هنگام درد و محنت و كرب و بلا رسید

از پشت زین به روی زمین چون نزول كرد
پای زمین به دامن عرش علا رسید

آن ماه چون پیاده شد از اسب پیلتن
بر گوش او زهاتف غیب این ندا رسید

كامروز روز وعده عهد الست توست
آماده شو كه موسم صبر و رضا رسید

در نینوا چو منزل شاه حجاز شد
اهل عراق را مگر از نو نوا رسید؟

چون كوفیان زآمدنش باخبر شدند
گفتند البشاره كه مهمان ما رسید!

پس او به ناله گفت به مردان كاروان
برپا كنید خیمه كه حكم قضا رسید

یثرب كجا، حجاز كجا، كربلا كجا
انجام كار ما زكجا تا كجا رسید

گفتا به خواهرش كه به منزل رسیده‌ایم
آسوده باش رنج تو را انتها رسید

اینجاست وعده‌گاه تو و قتلگاه من
از بهر من بلا و تو را ابتلا رسید

از این زمین به منزل دیگر نمی‌رویم
هرچند زاهل كوفه به ما نامه‌ها رسید

"ذاكر " خموش باش كه اجر تو با خدا
عفو و گناه و بخشش جرم و خطا رسید

منبع : فارس ؛شعرازمرحوم عباس حسینی، معروف به جودی و متخلص به ذاكر

 

سه شنبه 10 آذر 1388

مست غدیر

نویسنده: عظیم سناوندی   طبقه بندی: نوشته های خودم، 

طرب

درطربم از می جام غدیر

وه چه میی همچون شراب طهیر

وادی خم بزم ملائک نگر

شادم از این مرحمت بی نظیر

تصدیق

ساقی دوسه پیمانه ،از آن خم میرم ده

زآن کهنه می مستان ،از جام غدیرم ده

با طعنه زنان برگو، ناخورده چه میداند

ترکن لبی از جامش ،تصدیق به پیرم ده

شاهد

جامی پروپیمانه ،خواهد دل دیوانه

از ساقی دوردانه،درمحفل جانانه

تا مست شوم مستی ،گیرد که مرادستی

درمعرفت هستی ،آن شاهد کاشانه

انباز (همتا)

مدعی را گو،که چشمت بازکن

راه راازنو،به مهرآغازکن

دیدگان را از غبار کین بشوی

معرفت را با غدیر انباز کن

سه شنبه 10 آذر 1388

می غدیر

نویسنده: عظیم سناوندی   طبقه بندی: نقل قول ، 

برفراز مجلس ما، ماهی امشب سر زند

خنده بر خورشید و ماه از تابش منظر زند

ساقی گل چهره امشب جلوه دیگر کند

مطرب خوش نغمه امشب پرده دیگر زند

آسمان پوشیده بر تن، پرنیان نیلگون

چون عروسان، خویشتن را زینت و زیور زند

آسمان را گفتم این بزم و نشاط از چیست؟ گفت:

چون که فردا آفتاب از برج خاور سر زند

من در آن بزم  کنم خدمت که شاه انبیاء

مصطفی تاج ولایت بر سر حیدر زند

در غدیر خم چو دریا خلق خیز و موج و موج

کشتی لولاک چون آن جا رسد، لنگر زند

کاین علی باشد ولی الله، باید بعد من

بر سریر دین نشیند بر سرش افسر زند

آسمان بر خاک افتاده است خواهد چون زمین

بوسه بر پای، علی داماد پیغمبر زند

نیست مردان خدا را رهبری غیر از علی

مرد حق باید قدم در راه این رهبر زند

آسمان بر گردن افکنده است طوق بندگی

تا به سر تاج ولای خواجه قنبر زند

پرچم شاه ولایت بین که در هر بامداد

خنده بر پرچم دار و اسکندر زند

دست گیر از کرم افتاده ای گر چون "رسا"

دست بر دامان او در عرصه محشر زند

"دکتر قاسم رسا خراسانی"

جلوه ‏گر شد بار دیگر طور سینا در غدیر

ریخت از خم ولایت مى به مینا در غدیر

رودها با یكدگر پیوست كم‏كم سیل شد

موج مى‏زد سیل مردم مثل دریا در غدیر

هدیه جبریل بود« الیوم اكملت لكم»

وحى آمد در مبارك باد مولى در غدیر

با وجود فیض« اتممت علیكم نعمتى»

از نزول وحى غوغا بود غوغا در غدیر

بر سر دست نبى هر كس على را دید گفت‏

آفتاب و ماه زیبا بود زیبا در غدیر

بر لبش گل واژه « من كنت مولا» تا نشست‏

گلبُن پاك ولایت شد شكوفا در غدیر

« بركه خورشید» در تاریخ نامى آشناست‏

شیعه جوشیده ‏ست از آن تاریخ آنجا در غدیر

گرچه در آن لحظه شیرین كسى باور نداشت‏

مى‏توان انكار دریا كرد حتى در غدیر

باغبان وحى مى‏دانست از روز نخست‏

عمر كوتاهى ‏ست در لبخند گل ها در غدیر

دیده‏ها در حسرت یك قطره از آن چشمه ماند

این زلال معرفت خشكید آیا در غدیر؟

دل درون سینه‏ها در تاب و تب بود اى دریغ‏

كس نمى‏داند چه حالى داشت زهرا در غدیر

"محمد جواد غفورزاده" (شفق)

چراغانى صحراى غدیر

گفت برخیز كه از یار سفیر آمده است‏ 
به چراغانى صحراى غدیر آمده است

موج یك حادثه در جان غدیر است امروز 
و على چهره تابان غدیر است امروز

بیعت شیشه‏اى و آهن پیمان شكنى‏ 
داد از بیعت آبستن پیمان شكنى!

پس از آن بیعت پر شور على تنها ماند 
و وصایاى نبى در دل صحرا جا ماند

موج آن حادثه در جان غدیر است هنوز 
و على چهره تابان غدیر است هنوز

ناصر شعار ابوذرى

شب غدیر،شب قدر

عارفان را شب قدر است شب عید غدیر 
بلكه قدر است از این عید مبارك تعبیر

كرده تقدیر بدینسان چو خداوند قدیر 
اى على،اى كه تویى بر همه خلق امیر

بهترین شاهد این قصه بود خم غدیر 
كرد تقدیر چنین لطف خداوند قدیر

ناظم‏زاده كرمانى

سه شنبه 19 آبان 1388

هفتمین شهر عشق

نویسنده: عظیم سناوندی   طبقه بندی: نوشته های خودم، 

به بهانه روز زیارتی حضرت امام رضا (ع):چهارشنبه 20آبان ماه 23ذی القعده

 

قطعه ای از جَنّت است روی زمین

 

بارگاهت ای امـــامِ هشتمــــــین

 

مكــِّــه چـــون شـد قبلـگاهِ اولین

 

مشهدت  شد شهرِ عشق ِ هفتمـین

 

مَملـــو از عطــــرِ ملائك مرقــدت

 

درضریحــت جلــوه ی روح الامــین

 

تو ولــــیِّ  نعمتــی دراین بهشـت

 

افتخــــاروبركتِ این ســـرزمیــن

 

تو ضمــــانت كردی آهــو بچــه را

 

من چــــو آهو ،‌ دشمنـانم دركمین

 

روبســـــویت دست خـــــالی آمـــدم

 

کوله باری از گُنـــــــه دارم ،همـــین

 

تو غریبــــیّ ُ و پنـــــاهِ هــــرغریب

 

آمدم من ، دل شكستــــــه دل غمـین

 

 

 جـــایگاهت بـــس رفیـع است وعظیم

 

دست ما گیــر ونگر چشـــــــــمِ نَمــین

 

یکشنبه 17 آبان 1388

رباعی : حجت خدا

نویسنده: عظیم سناوندی   طبقه بندی: نوشته های خودم، 

مضمون رباعی درراستای فرمایش رسول اكرم (ص)

خالی نشــــود زمین ، زحجت خـــدا

بافیض حضورش ، چه هویدا چه خفا

برهـــــان خداوند جلیل است ، امـام

گــــردد به وجــــودِ وی ، دلایل پیــدا

منبع : ترجمه یوم الخلاص ج1ص32 : (نهج البلاغه ج4ص37؛بحارالانوارج52ص 92)

چهارشنبه 13 آبان 1388

سبزعلوی

نویسنده: عظیم سناوندی   طبقه بندی: نوشته های خودم، 

ای رنگ با شکــوه ، کـه اوج صلابتی

پیشــــــانی ِ یـــــلان وطــــن را علامتی

رمز بهـــــــاری وچهــارده فصـل عشق

 در روز واپسیـــــن ، تونــشـان شفاعتی

ای رنگ معـــــرفت به گلستـــان زندگی

طعــــــــــم ِ طبیـعـتــی وزلال طـــراوتـی

برخـی تــورا بــه رسـم اسارت ربوده اند

جُرمی نكرده طعمـــه ی دست شقاوتـــی

 رنگــت گهـــی بـه دستـه خنجر کشیده شد

زخمی شــــدی !؛ مگـرتـو شریک خیانتی ؟

رفتــه سرت بجـــــرم کـــرامت ، به نیزه ها

 گویا به مـــوج فتنــــه تو مُهــــربرائتــــی

خوشحال !غَربیان ، که زمان ظفررسید.

دربزم این خیال ، تو خورشت ضیـــــافتی

وقتی که پای طبلِ خوارج به گــل نشست  

شد ساز، نغمه ی وحــــدت،به كوك رفاقتی

آنـگه سکوت غیرت سبز علی شکست

شد مسجد ضُــــــرار، نگون با اشـــارتی  

ای رنگ  سبز ِ سبز ، که مقام سیادتــــی

شأنت عظیم ،كه پرچـم اهل ولایتی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو